الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

425

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) ديدم نماز بامداد را در مسجد رسول خدا ( ص ) گزاردم و رفتم خدمت امام رضا ( ع ) كه آن روز در عريض ( مزرعه‌اى يك فرسخى مدينه ) تشريف داشت ، چون نزديك در خانهء آن حضرت رسيدم ، ديدم آن حضرت از خانه بيرون آمده است بر الاغى سوار بود و يك پيراهن و رداء در بر داشت و چون به او نگاه كردم شرمم آمد از آن حضرت كه اظهار حاجت كنم و چون آن حضرت به من رسيد ايستاد و به من نگاهى كرد و من به او سلام دادم ، ماه رمضان بود به او عرض كردم : خدا مرا قربانت كند ، وابستهء تو ( طيس ) از من طلبى دارد و به خدا كه مرا رسوا كرده ، من در دل خود گرفته بودم كه آن حضرت دستور مىدهد از طلب خواهى خود دست بر دارد ، و به خدا به او نگفتم : چند از من مىخواهد و نامى هم نبردم ، او به من دستور داد بنشينم تا بر گردد و من آنجا نشستم تا نماز مغرب را هم در آنجا خواندم و روزه هم بودم و دلم تنگ شد و خواستم برگردم . به ناگاه ، آن حضرت رسيد و بر من نمايان شد و مردمى هم در گرد او بودند و گدايان هم بر سر راه او نشسته بودند و او به آنها صدقه مىداد ، رفت و وارد خانهء خود شد و برگشت و مرا خواست و من برخاستم و خدمتش رفتم و نشست و من هم نشستم و با آن حضرت از ابن المسيب امير مدينه ، صحبت مىكردم و بسيار وقت مىشد كه از او براى آن حضرت صحبت مىكردم ، و چون فارغ شدم ، فرمود : گمانم هنوز افطار نكردى ؟ گفتم : نه ، براى من خوراكى خواست ، و آوردند نزد من گزاردند و به غلام دستور داد كه با من هم غذا شود ، من و غلام از آن طعام خورديم . چون فارغ شديم ، به من فرمود : آن پشتى را بلند كن و آنچه زير آن است بردار ، آن را بلند كردم و ديدم زير آن يك مشت